تبليغاتX
شار
           تقدیم به پیشگاه حضرت عشق، دکتر جواد نوربخش

                          "پیر و مراد حق پرستان"


                                محمد  خان بهادر

 نوزده آذر


نوزده آذر چو خورشیدی دمید

نور ذالنور علیشاهی رسید

 

بر دل شاه و گدا از پرتو اش

برقی از فیض جمالش بر جهید

 

صد عجب پاییز و بوی مست گل

نکهتی بر سر خمارانش وزید

 

مرهبا اهلا و سهلا نوربخش

شام تارم رفت و شد صبح سپید

 

چشم نرگس از نگاهش خواب رفت

سرو ساهی در برش قامت خمید

 

چون که بوی یوسف کنعان رسید

چشم یعقوب دلم نورش بدبد

 

آذرخشی نوزده آذر مرا

هور عشقش بر دلم آتش کشید

 

هان ای افتادگان و خفتگان

ساقی آمد جام خود را پر کنید

 

تا رسیدن بر حریم درگهش

مرغ دل را در هوایش پر زنید

 

جان شیرین می دهم در راه او

گِرد خاک پای او خواهم خزید

 

می دهد هر دم بهادر مژده ای

از قدومش سالکان را صد امید

 

نوزده آذر چو خورشیدی دمید

در خزان فصل بهاران شد پدید
___________________________

 نوربخشا

نـــوربخـــشـا عـاشق رویـت منـم

واله و سر گشـته ی کویـت منــم

 

بــاز کـن آن پـیـچ و تــاب زلـــف را

بسته ی زنجیر گیسویت مــنــــم

 

گر هزاران جان در این جسمم بود

کشـته ی تیـغ دو ابـرویـت منــــم

 

ای شـمیم و عطــر گـل در نـوبهار

مست و لایعقل از آن بویت منـــم

 

من رهیده از کنشت و مسجــدم

مانده از هر راه و رهپویت منـــــم

 

ای امـیـر عـرصـه ی چـوگان دهـر

هر طرف افتاده چون گویت مـنــم

 

دیده بـیـزار اسـت از صـدهـا صنم

چشـم بستـه آمـده سـویت منـم

 

ای وفــا سلـطان و ای شاه صفـا

کشته و دیــوانه ی خویـت مـنــم

 

گـــر کـه غـرق آب دریـاهـا شــوم

تشنه ی یک قطره ی جویت منم

 

یـوســـف مـصـــری بـه بـازارم درآ

در بـه در بـر خـال هنـدویت منــم

 

گــــر بـهـا دارم بـهـایــم از تــو باد

مـنـعـم ذکـــر الاهــویـت منــــــم

________________________________
یـک پرتوای از نـوربـخـش

ای دل به خواب غـفلتی از جـسم شـب بیدار شو

بهر لقای یار خود در پای او رهوار شو

 

هم درد و هم درمان تو در نزد آن عیسی دم است

از تن گذر رو در خطر در پای او بیمار شو

 

خـواهــی اگــر در یـک نظر آن مـاه کنــعـان بـیندت

بهر مغیلان عور شو با سر برو در خار شو

 

یـک تار مـویش گـر طـنـاب و چـوبـه اش انــدام او

بانگ انالحق سر بزن منصور وش بر دار شو

 

لیلی به محـمل خفته است و کاروان آشفته است

برزن نقاب عاشـقی بر گردنه عـیار شو

 

چون پـیر فرمان داده ات در چله ای جان خواهـدت

بیغوله را مسکن گزین رو غرق در اذکار شو

 

آن قـرص مــاه چـارده در مـاه یـک شـب مــی دمد

ابر سیه از دل بگیر آماده ی دیدار شو

 

گــر یـک شبـی در بسـترت آمـد به بـالـیـن و بـرت

مهری بزن لبهای خود محرم به هر اسرار شو

 

او دُر به دریا در صدف خواهــی رســی بر آن هدف

چون قطره ای شو همسفر همراه با انهار شو

 

یـک پرتوای از نـوربـخـش گردد چـو رعـد و آذرخـش

مثل بهادر دود شو خاکستر انوار شو



              شعرها از : محمد خان بهادر

 



+ نوشته شده توسط دوستان در دوشنبه هجدهم بهمن 1389 و ساعت 5:39 |
 

 

سلی نیز همانند بیشتر هنرمندان از کودکی صدای خوش و استعداد خواندن خود را کشف کرد و بروز داد. خودش در این باره می گوید: " با قرآن شروع کردم . اول تجوید خوانی آموختم و بعد اینجا و آنجا می خواندم. در فعالیتهای فوق برنامه مدرسه و دانشگاه هم خواندن را پیگیری کردم تا تالار رودکی گشوده شد. در آنجا موسیقی را به صورت حرفه ای آموختم. " وقتی سلی در اردوهای دانشجویی می خواند مسئولین وقت رادیو دریا- مانند شاهرخ نادری- صدایش را شنیدند وکشف کردند. "


نخستین کارم روی صفحه ۴۵ دور و دو ترانه- حمدی فیل و در اومدی ز خونه- بود که هر یک در یکی از دو روی آن ضط شد و این سال ۵۰ (١۹٧١) بود. آهنگ این ترانه ها را منصور ایران نژاد ساخته بود و آنها را در استودیوی طنین با پرویز اتابکی ضبط کردیم." همین طور که سلی در مورد این دو آهنگ سخن می گوید مرا به مدرسه ام در خیابان پر درخت و خاطره انگیز امیریه می برد. عکس خوانندگان و هنرپیشه ها زیر جلد پلاستیکی که دختران ارمک پوش برای محافظت از کتابهای درسی بر آنها می کشیدند، ناظم سخت گیر و باریک بین ما را عصبانی می کردو دختران را وامی داشت تا آنها را پاره کنند. اما وقتی متوجه شد این عکس از آن سلی است که نسرین جامی روی کتابش زده ، در حالی که سعی می کرد بچه ها را پررو نکند زیر لب گفت "اقلا این یکی مثل...چرند و پرند نمی خواند." سلی ادامه می دهد: " اینها برای نخستین بار در برنامه میخک نقره ای از تلویزیون پخش شد.



عکس ۱ : دو دوست قدیمی سلی و گوگوش در برنامه پربیننده تلویزیونی پنجره ها.


استودیو طنین تازه گشوده شده بود و سپس در مکانی دیگر به نام تاپ تن به کارش ادامه داد و حالا هم زیر نام ترانه در لس آنجلس فعال است." می گویم انگار همه صحبتها در باره موسیقی ایران در خارج از کشور به نوعی به لس آنجلس گریز می زند. می گوید: "با تولیدات پاپ لس آنجلس مخالفم. الان بیست سال است که بیرون از ایران زندگی می کنم و پیش از خروج نیز تولیدات آنجا را می شنیدم. اوائل رنگ و بویی داشت ولی خیلی زود همه شبیه هم شدند و کارها تکراری شد. برای نمونه وقتی معین آمد، همه - حتی مرحوم هایده هم - معین می خواندند." می خواهم بدانم اشکال کار کجاست. می گوید" بزرگترین اشکال این است که کارهای آنجا تنها برای پول تولید می شود. وقتی می خواهند تولیدی عرضه کنند اول فکر این هستند که در آمدش چقدر خواهد شد. آیا می توان آنرا در مراسمی مانند عروسی پخش کرد و با آن رقصید؟ آیا مردم خوششان می آید که آن را در خانه هایشان گوش کنند؟" می گویم پس تو در گروهی از هنرمندان قرار می گیری که پشتیبان ارتقاﻋ سطح فکر و توقع مخاطبین خود - و نه صرفا تولید آنچه بازار می پسندد - هستند. پاسخ می دهد "البته با شاد کردن مردم هیچ مشکلی ندارم و حتی آن را کار خوبی هم می دانم. ولی به این هم اعتقاد قوی دارم که هنرمند باید آثاری نیز خلق کند که در خلوت خود از آنها راضی باشد و نمایانگر بخشی از شخصیت خودش هم باشد. الان تولیدی که در انسان تحول ایجاد کند وجود ندارد." او در عین حال معتقد است که "بسیاری از هنرمندان در لس آنجلس مایلند کار خوب و نو عرضه کنند ولی رقابت بازار یه انها چنین اجازه ای نمی دهد."



عکس ۲ : گیتی و سلی در سال ۵۵ (۱۹۷۶) ازدواج کردند .


این را در پاسخ به من می گوید که می پرسم هنرمندان در داخل از وجود سانسور گله مند هستند، ولی چرا تولیدات موسیقی خارج از کشور که زیر هیچ فشاری نیست، چنگی به دل نمی زند. از نظر سلی تولیدات داخلی موسیقی پاپ به مراتب اسفناک تر است. چرا که نه تنها تمام معایب تولیدات این سوی آب را دارد، بلکه تقلیدی از کارهای لس آنجلس است که خود به طور مستمر دچار تقلید و تکرار است. البته سلی سانسور را یکسره منفی نمی داند و معتقد است که برخی موارد مثبت، مانند خلاقیت نیز از آن زاده می شود. " وقتی هنر در درون به جوش می آید باید از جایی راه به بیرون برد. در سانسور این بیرون ریختن جوش هنری، فرم و رنگ وبوی تازه ای پیدا می کند. سینمای ایران از این مقوله خوب استفاده کرد. این به ویژه در مورد سینماگرانی است که پس از انقلاب با افکار و عقاید جدید پا به میدان گذاشتند.


وقتی اینها می خواستند آنچه را در ذهن دارند خلق کنند، برای آن مفاهیمی که باید سانسور می شد به استعاراتی زیبا پرداختند و هنرشان را به کانالی هدایت کردند که سینمای پس از انقلاب را شکل داد. اما موسیقی ما در لس آنجلس - یعنی تنها محل تولید آن در خارج - دچار عوام زدگی (لمپنیزم ) شده و در این آشفته بازار یا کار غیرتکراری تولید نمی شود یا اگر می شود تاثیر گذار نیست." چاره چیست؟ سلی چاره را در این می داند که شعر زیبا یاید با آهنگ مناسب عرضه شود . می گوید "در بسیاری از ترانه هایی که تولید می شوند، تناسبی بین شعر و آهنگ نیست." او در مورد شعر معتقد است که همواره باید نقبی به گنجینه ادبیات فارسی زد. " البته این که بخواهیم همه مولانا بخوانند، توقع بی جائیست. ولی ما گنجینه ای وسیع و پر بها از غزل، قصیده ، شعر نو و غیره داریم که هر کس می تواند مناسب طیع خود از آنها بهره ببرد. از نظر من باید آثار مناسب با مجالس شادی نیز تولید کرد، ولی نمی توان تمام تولیدات را به میل شنوندگان و مخاطبین محدود نمود." سلی در عین حال معتقد است آنچه از لس آنجلس می رسد، نه دیدگاه تمامی ساکنان آن دیار، بلکه محصول سلیقه یک عده بسیار کوچک از چند صد هزار ایرانی ساکن آنجاست.


به عقیده او این مشکل تنها به تولیدات موسیقیایی محدود نمی شود و تلویزیونهای ۲۴ ساعته نیز از این قاعده مستثنی نیستند. می گوید همه آنها یک شکل، یک میز، یک تلفن و افرادی که ...... او اشکال بسیاری از تولیدات ناموفق را، سیاسی بودن آنها می داند. چرا که معتقد است ما "بد جوری سیاست زده شده ایم" و سیاست چیزی است که تغییر می کند و این هنر خوب و اصیل است که ماندگار می شود. سلی اما برای موسیقی داخل بیشتر دل می سوزاند. و می گوید: "پس از سالها که به ایران رفتم از رادیو و تلویزیون صدای چند جوان را شنیدم که بسیار رسا، پخته و عالی می خواندند. ولی با تمام این محاسن از موسیقی لس آنجلس تقلید می کردند.پس صدای خوب هست ولی به هرز می رود." وقتی صحبت به سفر ایران می کشد، می خواهم بدانم که پس از سالیان دراز دوری، چه تغییری را در زادگاه خویش احساس کرده است. معتقد است که تهران به کلی تغییر کرده و شابد تنها در برخی از کوچه پس کوچه ها بتوان بافتهای کوچکی از تهران قدیم را دید. شهر خیلی شلوغ شده و ترافیک وحشتناک است. با تمام اینها مردم عجیب به هم احترام می گذارند. از او می خواهم نمونه ای ذکر کند. می گوید: "هیچگاه قبلا دیده بودی که فروشنده ای در سلام پیشقدم شود، با احترام با مشتری روبرو گردد و هنگام خروجش از اینکه از مغازه او خرید کرده تشکر کند؟ من که ندیده بودم" او مهمترین تغییر مردم را جمله بندیهای جدید می داند. وی معتقد است ایران به نحوی خاص تودرتوست و از هر سوراخی می توان وارد شد. ولی عیب کار این است که انسان هنگام بازگشت گم می شود.



عکس ۳ : جالب این است که گرایش سلی به موسیقی قوالی و تولید قطعاتی کم سابقه که از مضامین عرفانی و از اشعار شعرای برجسته مانند مولوی و حافظ بهره می گیرد، هنوز برای کسب مجوز انتشار در ایران بلاتکلیف است .


می خواهم بدانم با توجه به تجربه سفر اخیر آیا مایل است که مجددا به ایران باز گردد. پاسخ می دهد" البته؛ اگر بتوانم در ایران به کار خودم ادامه دهم، حتما ترجیح می دهم به ایران باز گردم و همانجا بمانم. چرا که هنر پذیران من آنجا هستند و بسیار دوست دارم چشم در چشمشان بدوزم و برایشان بخوانم. البته دوره جديد فعالیت هنری ام در ايران، مشروط به اجازه‌ی فعاليت از طرف وزارت ارشاد است و من برغم تغییرات اخیر در ارشاد با امیدواری منتظر جواب درخواست این مجوزم. اما هنوز جوابی دریافت نکرده ام." خوب اگر قرار ایران رفتن باشد چیزی برای عرضه هست؟ سلی می گوید " لوح فشرده ام (سی دی) آماده است که به محض اخذ مجوز در ایران منتشر شود و شايد كنسرتی هم برگزاركنم. " فعالیت هنری سلی پس از انقلاب یکی آلبوم آب است که ١۸سال پيش با تنظیم آقای کامران خاشع اجرا شد و ۸ سال پيش نیز آلبوم دیگری به نام «چرخ» را با همكاری دوست نزدیکش آقای جمشيد باستانی در تورنتو ضبط كرد. آلبوم آب در هنگام انتشار، راه تازه‌ای برای نگاه به شعر بود که بتواند گويای موسيقی باشد.


اشعار آن از سهراب سپهری بود و وارد حيطه‌ای شد كه كمتر كسی به آن پرداخته بود. آلبوم چرخ نیز با استفاده از اشعار بزرگانی چون مولانا و حافظ و با نگاهی به مفاهيم عرفانی وانسانی تولید شد. گرچه اشعار، بيشتر گويای عشق و يگانگی و حقيقت ناب است، ولی تنظيمی مدرن مورد استفاده قرار گرفت. به عبارت دیگر در حالی كه خط آهنگ ايرانی است ولی مجموعه‌ی هماهنگ‌گننده‌ی آن جاز مدرن است. موسیقی قوالی هم بسیار مورد علاقه اوست که از منسوخ شدنش متاسف است. در صورت بازگشت به عرصه هنر در زادگاه، دست سلی اما خیلی پر تر از اینهاست. او توليدات زياد ی دارد که به دلیل هزینه ضبط و پخش نتوانسته آنها را منتشر کند. می گوید " هيچ‌یك از كمپانی‌های لس آنجلس آلبومم را نمی‌گيرند. چرا که برای آنان موسیقی پولساز و - نه هنر موسیقی - مهم است."


جالب این است که گرایش سلی به موسیقی قوالی و تولید قطعاتی کم سابقه که از مضامین عرفانی و اشعار شعرای برجسته مانند مولوی و حافظ بهره می گیرد، هنوز برای کسب مجوز انتشار در ایران بلا تکلیف است. این در حالی است که در پنج سال گذشته، اداره کل موسیقی وزارت ارشاد به نوارها و آلبومهای پاپ عامه پسند و نسخه برداری شده از موسیقی لس آنجلس در مقیاسی بی سابقه مجوز انتشار داده است. گیتی با دو استکان چای خوشرنگ جدید باز می گردد. می خواهم بدانم حرف نشریه جوانان آن سالها در مورد پیراهن عروسی ۴۲ متریش نا چه حد درست بود. خنده صمیمانه همیشگیش را سر می دهد و می گوید " کاملا درست بود. عمه هنر مند و استثنائیم - خانم رحیمه ملکی - آن را طراحی کرد و دوخت و به ما هدیه داد." آنها در سال ۵۴ (١۹٧۵) در رستورانی روبروی پارک ساعی با یکدیگر آشنا شدند و در سال ۵۵ (١۹٧۶) ازد واج کردند. ثمره این پیوند امیر محمد ۲٧ و سبای ۲۴ساله اند که صدای دلنشین پدر و مادر را به ارث برده اند.


منبع : واشنگتن پریزم
+ نوشته شده توسط دوستان در یکشنبه هفدهم بهمن 1389 و ساعت 6:21 |

. . . . . . . . .
زندگی قصه ی سربسته ی عشقی ازلی است
که به تو،
و به او،
و به من،
جنبش و جوشش و پويش داده‌ ست

زندگــی آمدن و رفتن نيست
زندگــی فــرصت کــوتاه شکـوفا شدن است،
تا رســيدن به ســراپــرده ی نـور
زندگـی، رفتن تا اوج عــروج است
ـــ‌ چو آرش‌ ــ
و نمـيــرا گشـتـن
زندگی، رُستن يک نرگس نو خاسته است،
در پیِ سردی مرگ ̃اور دی،
که قيامش به بهار انجامد!

زندگی، راز شکوفايی گل های يخ است،
زير سرپنجه ی قهار زمستان عبوس!

زندگـی خنده پُــر‌معنی قوسِ‌قزحی‌است
که به پيروزی خويش
بــر سيه‌رويی ابــران سيه
می‌خندد

زندگی، خون فريدونی ضحاک کشی است،
بارور از دم عشق،
که به هرگوشه ی خاک
می دود در رگ “ما”ی تاريخ
و پس از يک شب يلدای سياه،
با طلوع خورشيد،
جوششی نو فِکـند
در دل پاک فريدون دگر!

زندگی قصه بس زيبايی‌است…!

کريم زيانی “راهی”


مـی جويمت،

می يابمت؛

اما دو چشمِ عاشقم،
سـيـراب کِی گـردد ز نوشِ چشـمه ی ديدارِ تو !
می خوانمت، می خوانی ام:
با صد زبان، از صد دهان ؛
می فهمم آوایِ تو را،
با هر زبان از هــر دهان ؛
اما چه گــويم من کـه اين رنگــين کـمانِ سمفونـی
هـر بار مسـتم می کـند،
چندان که از خود می روم،ای بـی نـشـــا ن !
نشـنـيـده جــز حـرفـی از آن !
***
با هــر نمــود آيـی برون ــ ای عشوه گـر! 
می بينمت، می بوسـمت؛
هـر بوسه ات،
خمخانه ای مسـتـی به جانم ريزد و از خويش بيرونم کند.
اما لبانِ عاشقِ من همچنان،
درآتشِ عشق و تمنا می گـدازد، می گـدازد!

***

در گل روی، می بويمت!

پنهان شوی، می جويمت!

در قطــره ها می نوشـمـت!

آوا شوی، می خوانمــت!

هــر جـاروی، می دانـمـت،
ای بــی نــشانِ صد نــشان!

اما، “مـپــرس از من نــشان”
در “بی نشان” گم گشته ام!

کــريم زيّـانی (راهی)

+ نوشته شده توسط دوستان در شنبه شانزدهم بهمن 1389 و ساعت 8:6 |


ديگـر به جست ‌و‌جوی تو،

‌ای زيبای هزار‌چهــره‌!
از گل به گــرده . . .
از کهکشان به ذرّه . . .
و از خاک به افلاک،
سـفـر نخـواهم کــرد !

که تو،
در زايمان هر جوانه،


در موسيقیِ هر تــرانه،
و در لحظه‌های سماعِ جاودانه همه هستان
در خانقاهِ مـهــر،
حضـور داری !

می‌پنداشتم که،
نخستين بار تو را در زهدانِ مادرم ديده‌ام . . .
چه غافل !
که پيش‌از آن‌هم با تو بوده‌ام
ــ زمانی که اتم‌های کهکشانِ هستیِ من،
هنوز، به نيروی عشق، به‌هم نپيوسته بودند،

و در کيهانِ تو،

هريک به کاری ديگـر بسته بودند.

ديـروز،

پس‌از خورشيد ‌نشين،

تو را
در کارِ رنگـبازی بــر بومِ بی ‌نهايتِ افـق ديدم؛
نيمه‌شب،
که نغمه‌ســرايانِ بيـشه نزديک،
سروده‌های تو را همـسـرايی می‌کــردند،
از سُــرسُــره پـرتوِ ماه بـر من فـرود آمدی،
و تا پـگاه به بــزم نشسـتيم !
در سپيده ‌دم هم،
با انفجارِ نور، رخ نمــودی
و به سـلام عاشقانِ بيدار، لبـخند زدی !

ديگــر چـه نيـاز است که “راهی” دیارها شوم و …

بجويمت، ای زيبایِ هزار جلوه !
که:

به هــرجا و هــرگاه و هــر نگـاه،
می‌بينمـت ؟!

کریم زیّانی (راهی)


+ نوشته شده توسط دوستان در شنبه شانزدهم بهمن 1389 و ساعت 3:7 |

  

  جناب عليرضا نوربخش در تاريخ 21 امرداد ماه سال 1334 خورشيدي در منطقه کوهستاني ده بکري ـ از نقاط خوش آب و هواي استان کرمان، که به عنوان منطقه‌اي ييلاقي مورد استفاده ساکنان شهرستان بم قرار مي‌گيرد ـ پا به عرصه‌ي گيتي نهاد. دوره‌ي دبستان و دبيرستان را در تهران به اتمام رسانده و در سال 1352 خورشيدي مدرک ديپلم خود را از دبيرستان البرز دريافت کردند.

      ايشان از آغاز نوجواني زير نظر شادروان حسن کباري تربيت يافت و به اصول جوانمردي و راه و روش طريقت صوفيان آشنا شدند.

     پس از پايان دوره‌ي دبيرستان، در کنکور دانشکده ادبيات دانشگاه ملي مقام اول را کرده و در سال 1356 خورشيدي با عنوان شاگرد اول، دوره‌ي ليسانس را به پايان رساندند. براي دوره‌ي فوق ليسانس از ميان دانشگاه‌هاي مختلف که برايشان پذيرش فرستاده بودند، دانشگاه ايالتي ويسکانسين در شهر مديسون را انتخاب کردند. ايشان در سال 1362 خورشيدي پس از گذراندن دروس فلسفي دوره‌ي ليسانس، مدتي در دانشگاه هاروارد در رشته اديان به تحصيل پرداخته و دوباره دوره‌ي فوق ليسانس فلسفه را شروع نموده و در ادامه براي دوره‌ي دکترا اقدام نمودند.
     با اتمام دوره‌ي دکترا، مدتي در دانشگاه اِم ـ آي ـ تي در ايالت ماساچوست به تحصيل و تحقيق پرداخته و سرانجام پس از يک سال و نيم تدريس مقدمه‌ي فلسفه و منطق در دانشگاه ويسکانسن، به انگلستان رفته و مقيم خانقاه لندن شدند. پايان‌نامه‌ي دکتراي ايشان در رشته‌ي فلسفه، تحت عنوان « تصورات ذهني و فرضيه‌ي کامپيوتري ذهن » در سال 1367 خورشيدي مورد تأييد قرار گرفت.
     در انگلستان به تحصيل در رشته‌ي ديگري ادامه داده و از دانشکده حقوق دانشگاه لندن مدرک ليسانس گرفتند. ايشان در حال حاضر در يکي از مراکز حقوقي لندن به وکالت مشغولند.
     ايشان در زمان حيات پدر و پير و مرادشان، بنا به دستور، شيخ خانقاه نعمت‌اللهي لندن بودند. همزمان سردبيري فصلنامه صوفي به دو زبان فارسي و انگليسي و همچنين کمک به انتشارات خانقاه نعمت‌اللهي لندن، از سوي پير طريقت، بر عهده‌ي ايشان گذاشته شده بود.
     در تاريخ 19/7/1387 هم‌زمان با خرقه تهي نمودن حضرت دکتر جواد نوربخش، بنا به وصيت ايشان، خرقه زعامت سلسله نعمت‌اللهي بر دوش اين پير جوان‌بخت قرار گرفت.
+ نوشته شده توسط دوستان در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 و ساعت 6:48 |

گزیده ای از فرمایشات پیر طریقت نعمت اللهی دکتر جواد نوربخش

                                            بیـهوده چنــد لافــی از کشــف و از کرامات

                                            حیض الرجال آمد این کشف و این کرامـات   

 

توجه به کشف و کرامات در اصطلاح صوفیان حیض الرجال است. و این بدان معنی است که زنی که حیض باشد پاک نیست و نماز که اقرار به توحید است از وی ساقط می گردد. هم چنین هر صوفی ای که ادعای کشف و کرامات کند به طور ضمنی داعیه هستی دارد و مردی که در دایره ی توحید ادعای هستی کند در این حال حیض است و ناپاک و دعوی توحید از وی ساقط می شود. مغربی می گوید:

بـا مـا ســخن از کشـف و کـرامـات مگویید

                               چون ما ز سر کشف و کرامات گذشتیم

دیدیم که این ها همگی خواب خیال است

                               مــردانه از ایـن خواب و خیالات گذشتیم

 

«پس صوفی از کشف و کرامات بیگانه است»

ای درویش!

کرامت صوفی نیستی است.

ادعای کرامت اظهار هستی است و اظهار هستی در طریقت کفر.

پیر طریقت بت شکن است نه بت ساز، با این معیار تصوف بازاری را از تصوف راستین جدا ساز، تا در دام مدعیان دام گستر نیفتی.

+ نوشته شده توسط دوستان در یکشنبه دهم بهمن 1389 و ساعت 6:44 |