"پیر و مراد حق پرستان"

محمد خان بهادر
نوزده آذر
نوزده آذر چو خورشیدی دمید
نور ذالنور علیشاهی رسید
بر دل شاه و گدا از پرتو اش
برقی از فیض جمالش بر جهید
صد عجب پاییز و بوی مست گل
نکهتی بر سر خمارانش وزید
مرهبا اهلا و سهلا نوربخش
شام تارم رفت و شد صبح سپید
چشم نرگس از نگاهش خواب رفت
سرو ساهی در برش قامت خمید
چون که بوی یوسف کنعان رسید
چشم یعقوب دلم نورش بدبد
آذرخشی نوزده آذر مرا
هور عشقش بر دلم آتش کشید
هان ای افتادگان و خفتگان
ساقی آمد جام خود را پر کنید
تا رسیدن بر حریم درگهش
مرغ دل را در هوایش پر زنید
جان شیرین می دهم در راه او
گِرد خاک پای او خواهم خزید
می دهد هر دم بهادر مژده ای
از قدومش سالکان را صد امید
نوزده آذر چو خورشیدی دمید
___________________________
نوربخشا
نـــوربخـــشـا عـاشق رویـت منـم
واله و سر گشـته ی کویـت منــم
بــاز کـن آن پـیـچ و تــاب زلـــف را
بسته ی زنجیر گیسویت مــنــــم
گر هزاران جان در این جسمم بود
کشـته ی تیـغ دو ابـرویـت منــــم
ای شـمیم و عطــر گـل در نـوبهار
مست و لایعقل از آن بویت منـــم
من رهیده از کنشت و مسجــدم
مانده از هر راه و رهپویت منـــــم
ای امـیـر عـرصـه ی چـوگان دهـر
هر طرف افتاده چون گویت مـنــم
دیده بـیـزار اسـت از صـدهـا صنم
چشـم بستـه آمـده سـویت منـم
ای وفــا سلـطان و ای شاه صفـا
کشته و دیــوانه ی خویـت مـنــم
گـــر کـه غـرق آب دریـاهـا شــوم
تشنه ی یک قطره ی جویت منم
یـوســـف مـصـــری بـه بـازارم درآ
در بـه در بـر خـال هنـدویت منــم
گــــر بـهـا دارم بـهـایــم از تــو باد
مـنـعـم ذکـــر الاهــویـت منــــــم
یـک پرتوای از نـوربـخـش
ای دل به خواب غـفلتی از جـسم شـب بیدار شو
بهر لقای یار خود در پای او رهوار شو
هم درد و هم درمان تو در نزد آن عیسی دم است
از تن گذر رو در خطر در پای او بیمار شو
خـواهــی اگــر در یـک نظر آن مـاه کنــعـان بـیندت
بهر مغیلان عور شو با سر برو در خار شو
یـک تار مـویش گـر طـنـاب و چـوبـه اش انــدام او
بانگ انالحق سر بزن منصور وش بر دار شو
لیلی به محـمل خفته است و کاروان آشفته است
برزن نقاب عاشـقی بر گردنه عـیار شو
چون پـیر فرمان داده ات در چله ای جان خواهـدت
بیغوله را مسکن گزین رو غرق در اذکار شو
آن قـرص مــاه چـارده در مـاه یـک شـب مــی دمد
ابر سیه از دل بگیر آماده ی دیدار شو
گــر یـک شبـی در بسـترت آمـد به بـالـیـن و بـرت
مهری بزن لبهای خود محرم به هر اسرار شو
او دُر به دریا در صدف خواهــی رســی بر آن هدف
چون قطره ای شو همسفر همراه با انهار شو
یـک پرتوای از نـوربـخـش گردد چـو رعـد و آذرخـش
مثل بهادر دود شو خاکستر انوار شو
شعرها از : محمد خان بهادر











